دیر گاهان که میشود ..
به سایه هام نسپاری ..
همرنگ ظلمتم .. به نیستی می پیوندم ..
به آتشم نسپاری ..
خاکستر خاموشم ..
سرخ و زرد رنگ می بازم و معدوم میشوم ..
| X Close | ||
|
خوب من ..
گر که زندگی صحنه ی نمایش دیگران شده باشد .. تا که در چنگ افکنند ..
بفریبند و تاوان سیاهی خویش بر غیر بنشانند ..
گر دل هاشان میزبان ظلمت و نفس هاشان وامدار تباهی شده باشد..
دلگیر مشو ..
که من .. اینجا .. مهربان من ! .. نقش دیگران .. بر آیینه .. نخواهم شد ..
می مانم .. شرزه ..
مومن و راسخ بر تو ..
و هر آنچه ساخته ایم ..
خدارا ... که بازیگر نقش های کهنه دیگران نیستم ...
باورم کن که کنون .. جز خویشی تو ز هر آنچه هست و نیست رسته ام ..
|
آنگاه .. گاهی که آمدی ..
..دیگر .. رویا هام را بر باد سپرده بودم .. نقش خیال خویش بر آب ..
- این شط را تا ته خط بارها رفته بودم .. باور نمیکنی؟..
زخم نیزار و تازیانه ی باد ... دریغ ظلمت و طعنه ی مهتاب ..
باد افره دژخیم بر تن رنجور من نقش خون می زد و من ..
.. تهی .. خاموش .. و خسته .. ترانه ی وداع ترا نجوا میکردم ..
داغ پیشانی ام را ببین ! .. سپرده بودند دوزخیان را که تا سپیده امانم دهند .. چو آمدی ...
آخر کدام سوی این تاریکی پرسه می زدی که نیافتمت .. ؟!!
حالیا تو .. پری !! .. با زنگار نشسته مردی .. سر به گریبان و مهر بر لب ..
چو خو خواهی گرفت ؟ ..
اشک های غلطان و آه های بسیار .. ز شکسته مردی بلمران ..
نه آن تحفه ی افسانه ای است .. درخور و شایست ..
که ارج ترا زین بیش باید و لیک .. داشت هایم چنین نشاید ..
......
میشنوی خوب من ؟ ..
صدای مرغان مرغزار بانگ سحر دارد ..
لختی خاموشی .. ترا به فرجام خواهد رساند ..
سپیده دم .. دربهای دوزخ را میگشایند ... درنگ نکن !! ...
فرصتی نمانده است ..
|

امشب عجیبب .. لبریز از تمنا شده ام ..
نیمکت چوبی تکیه گاهمان میشود .. انگشتهات میهمان دستهای لرزان من ..
عطر گیسوت می وزد و من مست دلاویزترین می .. مینوشم از جام سبز نگاهت ..
خمارآلود و بی تاب .. ناگاه حلقه میزنم بر تو ..
و گاهی دگر .. بیخود میشوم .. عطش لبهام را میگیرد ..
کلمات بر من جاری میشوند .. آیه های بیداری بر شالوده ام جوانه میزنند ...
کنده میشوم ز مکان و سماع کنان بر افلاک میروم و بر گرد قدسیان فرود می آیم ..
نوای تو در گوشم میپیچد که حالیا وامدار خاموشی شده ام ..
بر خویش میگردم..
.................
دیرگاه شده است ...
سکوتم را میشنوی .. باورهام جوانه زده اند ...
زیر لب میخوانم : ؛با تو دیشب تا کجا رفتم ..؛
.........
|
بر گنجینه سر به مهر رازهایم ..
بر دیواره ی نمور آرزوهام ...
بر طاقچه ی غبار گرفته ی دل تنگی هام ...
هر گوشه ای که من قسمتی از خودم را فسرده بودم ...
شاخه ی نیلوفر روییده بود ...
نیلوفر بر من پیچیده بود ..
دست هام را درنوردیده بود و بر قلبم نشسته بود ..
نفسهام عطر نیلوفر داشت و بر موهام ساق هاش تاب میخورد ..
نیلوفر تک گل برکه ای شده بود که هیچ صیادی بکارتش را دست نیازیده بود ..
نیلوفر میراث دار تک آبادی خاموشی شده بود که هیچ رهگذری بر هیچ کاروانسرایی در آن منزل نیافته بود ..
نیلوفر .. بر همه چیز من پیچیده بود ..
من او را در برگرفته بودم ...
|
|

|
کنونم در زاویه ی تاریک ...بدرقه میکنم ترا ..
تا که تنهایی چیره ام نشود .. سایه ام هنوز اینجاست ! ..
فسوس ! .. چو شب می رسد ..
آخرین بارقه های نور که رخت بر می بندند..
سایه ام را بدرود می گویم..
سیل سیال سرخ بر بسنر رگهام می کوبد ..
صدای بانگ نبضم است چنین غران ؟ یا تکرر ثانیه ها ؟ .. ضرباهنگ ناقوس در گوش من ..
هیاهو .. سکوت و .. پژواکی که می ماند ...
زمان را گم کرده ام .. چون تو در زمهریر سرد پارینه ..
امروز شاید که جمعه بود .. یا همان روزی که خاطراتم را فراموش می کردم ..؟!
حسی گرم بر سرم رسوخ میکند .. ذهنم را می کاود .. آرام سرا پایم را مینوردد.
و از انگشتهای لاغر پاهام ترکم میگوید ..
سرما مستولی می شود .. دندانهام بر هم میکوبند و دستهام پناهی میجویند ..
می لرزم . . لختی می نشینم و باز در پیت می آیم ..
آی .. ! سوی تو کدام سوی این محصور تاریکی است که نمی یابمت؟..
می دوم .. درنگ میکنم و باز ترا می پویم .. که نه دیروزم را و فردا را ..
دریغ .. بر حصارها میکوبم ... !
زخم خورده که از پای مینشینم ..
ترس میهمان ناخوانده ام میشود ..
سینه نفسهام را در بند میگیرد .. دل گنجینه ی آرزوهام را ..
اسیر خویش شده ام .. نه که پنداری از تو چشم پوشی کرده باشم ..!
چشمهایم را بر سیاهی می بندم .. و صد حیف ..
جز سیاهی اجر نمی یابم ! ..
|
طعم خوش سیب ! ...
وه که چه آبدار و شیرین ! ...
یادمان روزگاران سرور .. خاطره ی نخستین حوا .. هدیه ی تو بود ..
به روزهای خاکستری همیشه ام ..
رنگ سپیدی .. چه ساده بر پیرهن خستگی هام نشست ..
چو دیگر بار طرح در انداختی سادگی را ..
به شوق .. باز می آزمایم دیگرگون شدن را .. !
بر لوحی که کنون از هر پلیدی عاریست ..
سپیدی را می سرایم ...
|
تاریکی بر همه جا می تابد ..
دیگر اطمینان دارم سنگفرش کوچه خاطره قدمهای ترا از یاد برده است ..
چه بی ثمر شده ام ..
بی دستهای تو .. .. گرمی دستهام چه زود به زوال رفت ..
چشمهام کدر شده اند ..همان آینه های صیقلی تو ! .. که پریشانی گیسوانت را میزبانی میکرد ..
کنون گوی های زنگار گرفته ای شده اند زینت چهره ی تکیده ی من ..
فسوس زین لحظه ها ..
لحظه های تهی شدن ...
|
شب و سکوت نیزار ..
نجوای باد و صدای الوارهای فرسوده اسکله کهنه ..
و من که هنوز تنهاییم را تقسیم نکرده ام ..
باز .. نیستی ..
لنگرگاه خالی است و جز زورق شکسته مان ..
چند کنده پوسیده میهمان امواجند ..
ماه که کامل میشود ...
سر انگشتانم از نوازش برکه نمناک میشوند ..
قرارمان امشب نبود ؟ .. تو با جامه ی سفید بیایی و من ..
پارو بدست .. سکان بلم کوچکمان را به قدر بسپارم ..
نه ... نه ! .. زمان را گم کرده ام ..
قرارمان امشب نبود به گمانم .. دیشب یا پریشب هم ..
فردا .. شب که از نیمه گذشت .. باز .. می آیم..
به دیر گاه منتظرت هستم ..
|
خالی است خانه ی دل .. ز هر آنچه می شایست ..
تهی تر از جام بلورین می .. قدح مرصع سالیان دور ..
سکوت .. سمفونی خاموشی روح داغدار من .. چو حکمفرما میشود ..
فریاد بر می آورم به قیام و ... لیک ..
باز ..
لبریز میشوم به درون .. و دگربار ..
بی محابا فرو میریزم ..
آه ... ز تنهایی ! ..
ز هق هق نیم شبانم .. چو میشکنم در خویش ..
آه .. ز رسوایی ! .. چو اشک .. در بر بیگانه .. پرده هام را می درد ناگاه ..
...
سودا زده ام .. آری ..
سودای ترا دارم ..
|
بر محراب من یاد ز خم ابروی تو بود و تهنیت روح پیوسته بر یادت ..
دمادم.. چو می در سبو می کردی .. غیر را ..
دریغ ! ...
فسوس ... ! بر نتابیدی رسم دیرپای جنون را .. دیرگاهی ..
پلهامان که فرو ریخت .. آوار مدفونم کرد ..
حدیث آبم .. آب ریخته ..
چینی شکسته ...
آبروی رفته ...
بازگشتی ندارم .. که اینک پراکنده ام .. به خاک ..
به صحنی که چندی طوافگاه دورانم بود ..
باز بازیچه میشوم بر محمل باد .. در آغوش افلاک ..
...
|
زمزمه ات آرام در برم می گیرد ... جاری می شوم ..
کالبدم جان گرفته .. ببین ! .. انگاری که چشمه ای بر دل کویر راه باز کند ..
میبینی ؟ آرام جوانه میزنم .. شکوفه هام شمیم ترا دارند .. بی ثمر نشده ام ..
گنجشکها دوره ام کرده اند .. میزبانشان می شوم .. نه .. بیهوده نیستم !
بهار امسال قرار بود .. مثل نهال های خشکیده ی زمهریر سخت پارینه ..
ریش کن شوم .. راهی نسیان ..
زغالینه ای که آتش افروز سودای بزم شبانه شان باشم..
به منت فرود آمدی برمن .. ارجمندا ..! چه پیشکشی بهر نثارت مهیا کنم ..
که داشتم ترا هیچ زیبنده نیست ..
|
ترانه هام جان گرفته اند .. جام در جام که نوشیده ام ..
زمزمه هام بند سکوت را گسسته اند .. فریاد م چو دیگر بار حامی شد ..
سر از خویش برآورده ام و می خوانم .. به آهنگی آشنای روزهای رفته ... دلتنگی ام را ..
- دل فدای چشم زیبای خمار یار ..
.. و دردا ! .. یار نیست ..
جز حدیث زلف مشک افشان مشکین فام جانم .. در سرم پندار نیست ..
...
دانم امشب در همه گیتی چو من عاشق دل و تن خسته و افگار نیست ..
سهم من از دور گردون .. جز فغان و اشک و ماتم .. گوئیا .. زینهار ! .. نیست ..
...
چون گدایان ره نشین کوی شاهی می شوم ..
شاه ما را ای دریغا .. همنشینی جز مهان و مطربان و اهل این دربار نیست ..
گر سپاه دوست بر قصد تباهی پی کند ..
هیچ در بر گرز و شمشیر و نه قصدی بر سر پیکار نیست ..
حور و عین و خلد و هم این چشمه ی ماء برین ..
در برم اهل قیاس از لحظه ی هورائی دیدار نیست ..
...
ای که گفتی دوش بر سودای مستی : ؛؛ جان من ! ..
هم تو پنداری که چون خویشت به من بسیار نیست ؟ .. ؛؛
صبح فردا چون بر آری سر ز خواب ارغوان ..
لاجرم بینی کسی جز عاشق مسکین زارت بر سرای دار نیست ! .. ...
...
|
نه ! .. زین پس فرمانبردار اوامر آسمانی تان نیستم ...
بازیچه ی تقدیر و دستخوش سرنوشت ... مجری احکام هرکه و هر کجا ..
ندیم دیو و هم پالکی شیطان .. نه .. هرگز ! ..
که همداستان جبرئیل و میکائیلیان نیز.. نیستم..
داو طلب شده ام به آوردگاه .. جامه ی رزم بر تن ..
داو هر آنچه باشد .. حکم هرآنکه راند ..
می تازم شرزه و غران ..بر هرآنچه در بر گیردم ..
اجر و پاداش .. کیفر و عذاب ارزانی تان ...
امروز جز ننگ نمی جویم !
|
چشمهای خیس توست .. میزبان نگاه لرزان من ..!
حرفهامان که تمامی میگیرد ..
سکوت میانمان میانجی می شود .. میگویی : گذشت .. زین پس شاید ..
- هیچ نمی شنوم ... -
می فهمم .. .. آری .. روز مبادایمان فرا رسید ..
میگشایم گنجینه دل را زآنچه توختم بهر نثارت به روز ناگزیر و .. صد دریغ .. !
زآنکه تحفه ی درویش .. پیشکش توانگران نتواند بود ..
سرافکنده میشوم .. به حضورت ..
و زین شرم .. بهتر آنکه میرم و پاکباز تو باشم ..
اشک که می شکند ..
سودای تباهی .. دل افگارم می کند ..
|
نه که پنداری پای خسته ام را نای شدن نبود ..
بی نشان مانده بودم .. پرسان و هراسان .. ز پیت ..
چنان تیز تاخته بودی .. بی محابا .. که گرد ز طلبت بر نخاسته بود ..
ساربان می گفت .. : لختی عنان گرد کرد وقت سحر .. آیینه چشمانش برنگ شفق ! ..
زان پس تاخت ... سمت شمال .. یا که جنوب .. خاور و باختر ؟ .. خاطرش نبود ..
کوچ کرده بودی زمن و ییلاق تنهایی هام .. به قشلاق زندگیت ..
آنچه بر جا مانده بود نه پودی ز پیراهن عبیرآمیز تو ..
که گرد خاطره بود نشسته بر پیکر داغدار من ..
چشمهام که زین غبار می گرفت .. رود یاد تو جاری می شد ...
چنان تیز تاخته بودی .. بی محابا .. که گرد ز طلبت بر نخاسته بود ..
|
بر چشمان نافذ تو سحر کدام ساحره سایه انداخته بود؟
.. یا که ورد کدام رمال کارگر افتاده بود ؟
.. برق کدام صاعقه شعله افکنده بود ؟
نقش کدامین نقاش به کمال .. چنین تحسین ملائک را برانگیخته بود ؟
اذن کدام خلیفه ز کدام وادی .. کدامین سپهبد .. حکم می راند؟
که زیر و زبر شدم به دمی .. - نه ! که لحظه ای بیش نبود -
فیکون شدم به نیم نگاهی ز عتابی ....
که آن نیز شاید وهم باطلی بیش نبود .. ز تمنایی محال ..
|
سر بلند شده ام به چشم دیگران .. بر فراز ! ...
بس که آسمان را تا مقام شش و هفت از بهر تک ستاره ای ..
نه درخشان ! ..که گاه سوسویی بزند .. کاویده ام ..
شوق من .. خاطره شد .. به ملکی که سراییش .. فرود را وسوسه نمی کند ..
ورق خورده ام .. نه بدست روزگار ! .. که کتابت فرداهام .. جمله ..دست نوشت باد بود ..
مرا میجویی ؟! .. محمل من که هیچگاه زمین نبود .. گر نیافتی ام ..
یقین دان که بر باد رفته باشم .. ..
باشد که بر دیار یغما نزول نمایم ..
شاید که بازیابم تمامی آنچه دیروز زمن به یغما رفت ..
|

...................................................................................................
رایحه دل انگیز بنفشه و شب بو ست .. کنون .. بر سرسرای خانه ی دل ..
یا که شمیم روح نواز گیسوی یار است ... مشک فشان مشام باد صبا ..
ز دروازه شرق بر ملک ما ست تابیده .. لاجرم.. نخستین اشعه های طلایی مهر ..
بر جان ماست نشسته .. بی دریغ .. ترنم شبنم .. طراوت باران ..
جملگی ز سخاوت خداوندگار سلیمان ..
هش دار !! که وقت است بگشاییم پنجره را و به شادی فریاد بر آوریم .. :
عاشقان ! عیدتان خجسته باد ..
|
|
|

|
|
|
رد پای تو میان ازدحام کوچه ی برفی مان گم میشد ..
وعده ی پاییزیت .. بازیچه باد سرکش .. قاطی کاغذ پاره ها .. ..
............................................................................
شاید هم دیروز .. گرگ و میش سحر که بود ..
آن مرد نارنجی که خاطره میسوخت ..
همین جا کنار صندلی خالی میعادگاه همیشه ...
قاطی برگها و مچاله ها ..
وعده مان را سوزاند .. که تو اکنون چیزی بخاطر نداری..!
وعده مان چه ساده .. آتش گرفت ...گر گرفت .. دود شد و بهوا رفت ..
انگار که تک سرفه ای شد بر حنجره رفتگر پیر ..
و یا آب دهانی که پیرمرد رهگذر به نفرین نثار زمین کرد ..
.....................................
چه میگویید .. کدام هذیان ؟.. مجنون که نیستم..
.. حریق باور های سوخته .. بو ی تند عود و جسد بر فضای خالی نشتر میزد ..
اتاقک دلخوشی هام ..سلول انفرادی من ..
راستی نوبت شکنجه من کی بود ؟ من هنوز تشنه ام !!
نیستی .. نبودی .. نخواهی بود .. چه فریب شیرینی است این وهم وصال ..!
......................................................
نه طبیب نمیخواهم .. رهایم کنید ! ..
.. گوش کن ! ..صدای گامهای کشیش می آید .. یا که تلاوت آیات .. نمیدانم ..
صدای کلید و غرش لولای زنگ زده .. سمفونی پایانی این افسانه ی کهنه شد ..
وقتش است .. زنجیر ها را میگشایند ....
...
|
اوج سرما .. دی و بهمن هم که باشد ..
فرقی نمیکند ... می روید این رستنی شگفت .. گیاه مهر ..
ستبر بر اندامم میپیچد ..
دیوارهای نمور اتاق کوچکم را در می نوردد و در سایه روشن پنجره ی ابری جوانه می زند ..
لختی دیگر که خاطره می شکفد .. شمیم مهر توست که می پیچد ..
آه .. هنوز میشنوم ..
پژواک خنده هایت را که بر دیواره ی دهلیز تنهاییم بی محابا می کوبد ..
نه ! .. هرگز ستایشگر زمان نبوده ام ..
این سیل بنیانکن همیشه .. محمل ناگزیر تو ...
....
تاب نمی آورم ..
پرده ها را میکشم ... سیاه می شوم ..
گیاه می پژمرد .. گلبرگهای خاطره بر گونه های نمناکم فرو میریزند ...
|

بر افروخته ام.. زبانه میکشم..
هاله های روحانی .. شعله های مقدس سرخ .. مرز میان من و سیاهی ..
آب ..؟ باد ..؟ خاک ..؟ نه !! من اکنون از جنس آتشم ..
به وسوسه میفریبم دیگر بار .. نوادگان خلف آدم .. اعجاز خلفت را ..
شاید این بار .. باد افره گناهی درخور ...
ـ روا باشد یا که نه .. ـ به عذابی سخت .. تبعیدی دوزخ شوند .. !
از من بگریزید !! .. اهریمن شده ام .. بی آزرم ..
از من بگریزید ..
|

دریچه ات را نگهدار
از یاد مبر چشم اندازی را که از آن به جهان مینگری
گر زیر و زبر شوی .. گرکه بنیاد آرزوهات را ز پایبست ویرانی فرا گیرد
در آن لحظات اوج تباهی .. رویاهات را فراموش نکن..آرزوهات را بر باد مسپار
دریچه ات را نگهدارحتی اگر بر دیواره های فرو ریخته ی امروز نشانی از فردات نمیبینی
گر موج موج وحشت و سیاهی بر ساحل بیقراریهات می کوبد
..
کشتی شکسته ی نازنین من
.. دل به یأس مسپار.. دریچه ات را نگهدار
Powered by ScribeFire.
|

|

ستاره هام که یک به یک گم میشوند.. هر دم تاریکتر میشوم .....
شمع می افروزم به پیرامون . . تا که روشنای فرداهایم شود ...
دیرگاه که میشود ...
شمع هام که تک به تک خاموش میشوند ...
شعله هام که می فسرند..
اندک اندک چشمهام را فراموش میکنم....
دست هام زمین را به نرمی میکاوند ...نفسهام زمان را ...
لیک پاینده می مانم ..
|
یلدا تان خجسته ... بانگ پایکوبیتان دیشب .. نوای اجین حزن دیرگاهم شد ..
بر بزم شبانه می خرامیدید و صدای جام هاتان که بر هم میسایید گوش فلک را کر میکرد...
گواراتان باد ! باده دوشینه ..
لیک دلخوش کنید مرا هم به شکوفه های یاد ..
یاد آرید زمن .. به لحظه هایی که تا سپیده یک یلدا باقی است ..
به شبهام .. که یلدا می ناممشان ..
ز من غریبانه یاد آرید ..
|
فزصت یک لحظه بود تنها و نه بیشتر ..
این همه فاصله بین من و تو تنها چشم بر هم زدنی میشد اگر در می یافتیم ثانیه را ! ..
در ایستگاه آخر .. تردید قدمهای من .. نگاه مردد تو ..
بانگ دلخراش ترمز اتوبوس شب .. و تو که دیگر نبودی..
انگشتهایمان نوازشگر هم بود اگر گلفروش شاخه های گل را با وسواس من بر هم نمیتنید ..
اگر هدیه های کوچکم را لایق چشمان تو میدانستم ..
امروز شاید جای آن کولی خوشبخت ! .. من بودم که شعف را با شور پیوند میزدم..
شاید همین شاید امان ثانیه هامان را برید ...
نمی دانم .. شاید ! ..
|
نه خوب من .. انتخاب من همیشه بد بود !
میان بد و بدتر ! ..
ببین ! که همیشه بهترین را برگزیدم ..
خون دلمه شده و استخوانهای نمود یافته . . انگشتهای زخمی ام را ببین ! ..
بس که چنگ انداخته ام بر هر چیز تا که در پایان پایانها سرانجام نگیرم ..
همیشه میان اجبار دیگران رخنه ای یافته ام به رویاهایم .. و نه دست یازیدنی به آرزوها .. !!
دیروز که فنجان از دستم لغزید به دستهایم شک کردم .. همیشه باید رها می کردم ..
گویی گرفتن را دیگر از یاد برده ام .. داشتن .. حسی است غریب از گذشته های دور ..
حس کودکی هایم را که انگشتهایم بر هر چیز گره میخورد .. دریغ فراموش کرده ام ...
|
کدام غریبه شبی به شبیخونی لحظه های ناب مرا دزدید ؟!
که هرچه می کاوم زمان را .. هر چه که میرویم .. به روزهای خوش نمیرسم..
میان لحظه های دزدیده شده ام.. آن لحظه ای را دوست داشتم که با تو آشنا میشوم ..
لحظه ای که به لبخندی میهمانم میکنی و دستهای مرا میگیری میان انگشتهای لاغرت..
من سهم تو بودم .. باور کن !
غریبه با لحظه های دزدیده ... با تو .. چه کرد ؟
میبینی چه غریبانه .. میان ثانیه ها جای لحظه های با توبودن خالی است ..
نیستی .. درکنار من .. به ثانیه های خالی .. وقت هایی که در خویش میشکنم ..
عطر تو در فضا می پیچد ...
غریبه از کنارم میگذرد..
|
تو بودی ...
یادم نرود ! ..
مانده بودم به راه ..
در زاویه ای تاریک ..
تو بودی که میان سیاهی .. مرز آلودگی ام را از آجرهای قیراندود کوچه بازشناختی ..
باز یافتی ام وقتی دیگران مرا به دخمه نیست ها سپرده بودند ..
تو بودی .. ناجی روزهای بیماری ام .. به تب که میسوختم ..
تو بودی .. همیشه ام .. وقتی همه در گذار بودند ..
یادم نرود ! ..
|
ترس و خشم ! ...
این دو باید ترا بفریبند ...
بسا کاروانهای آرزو که در گذرگاه ترس به چشم بر هم زدنی به یغما رفت ..
یا که .. به لحظه ای غارت سپاهیان خشم شد..
چه آسان بریدیم در برابر ترس ..
چه ساده دست شستیم دوستت دارم ها را به نیابت ترس ..
سر در خویش برده ایم و به گرمای درون میخواهیم آتشی بر افروزیم که روشنای اینده مان شود ..
بجای آنکه برون آییم و شعله افروزیم بر جهان ..
فراموش میکنیم خواست هایمان را و تن در میدهیم به تقدیر ..
آنچه که هست !! .. نه آنچه می بایست !!
و گاه روزی .. که در مینوردیم ترسمان را .. باز در گیر خشمیم ..
میشکنیم آنچه را ساختیم به دشواری .. روی گردان میشویم به خشم ..زانچه غایت مقصودمان بود ..
زینهار ...
زینهار ! ز ترس و خشم ..
مبادا که ایندو ترا بفریبند ...
|
پنداشتی که در دهلیز تاریک درونم ساط مرگ می پرورم؟
پنداشتی بر تار سکوت زخمه تباهی میزنم.. تا قطعه سوگ خویش بنوازم؟
دریغ !.. ندانستی که سکوت همیشه ترجمان خاموشی نیست ..
تار تنیده ام بر تاروپود .. جسم و جان ..
حصار کشیده ام بر هرآنچه که بود.. .. لیک ...
چون دفینه های شهر سوخته با من است هنوز..
گلهای سرخ .. سکه های زر.. جام های بلور ..
نسیم که از سمت شمال وزیدن گرفت .. همان لحظه تابش نخستین ..
به شکوه سر بر می آورم دیگر بار.. به روز میلاد نو ..
پیله تنیده ام ... پروانه می شوم !....
|
میروی از دستهای من ..
میگریزی چون آب از میان انگشتانم..
و من .. عاجزانه چنگ می اندازم بر هر آنچه داشته ام .. و نداشته ام ! تا که بازیابم ترا ...
نه... این تقدیر نبود.. ! .. تقدیر خود بازیچه ما می شد..
ضرباهنگ جنون .. صدای قدمهات .. که میرفتی .. هنوز در گوشم طنین میفکند..
بهار بود و بوی شب بو و بنفشه در هوا موج میزد... خاطرم هست.. لبخند آخرت.. آرزوی خوشبختیت .. و .. و ...
و آن چیزهایی که دیگر نمیشنیدم.. چیزهایی که دیگر نمیدیدم...
میرفتی .. و من لحظه به لحظه گم میشدم ..
میان ازدحام رهایم میکردی .. اهلی تو بودم .. می دانستی که اهلی تو بودم ...
اول بار نگاه کدام غریبه خردم کرد؟.. یادم نیست..
کدام یاوه نخست .. زخم یادگار بر پیشانیم نهاد..
پامال جمعیت میشدم.. دوان به هرکجا و هرسو .. چه تلخ بود آغاز ناکجایی..
اهلی تو بودم .. ..اهلی تو ..
نمی پرسی ! .. نمی دانم ! ..
امشب مهمان کیستم؟ ...
|
غزل خاموشی بر لبان تو ...
نقش های غزاله .. نقشبند دیوار ..
یاد گرفتم که با رنگ زنده باشم .. هدیه های رنگینم را که از یاد نبرده ای؟ از اعماق بستر دریاها.. بر دیواره مرجانها.. یک دسته ماهی زرد.. یک دسته ماهی سرخ ..رنگ سرخ آتشی .. ارغوانی سرشار ..
چشم گشوده ام ..هر صبحدم بهاری.. به شکوه رنگ .. سبزینه چشمان تو .. بر باغ و باغچه ..
بر چشم انداز سبز زنده رود..
آی! با تو ام ..! با تو بوده ام .. با تو هستم ... وقتهایی که نیستی .. باقی عمر .. !
یادت هست..؟! سرخوش که میشدی .. زمین که میچرخید .. دلم پروانه میشد.. بر شعله ی تو ..
تا که آرام گیری .. طواف میکرد.. به آسمان میرفت و باز میگشت..
یادت هست؟ ... اوج سرما ..
از پا که می افتادم .. روز تولد تو .. مخمل سرخ..
نه .. .. چه میگویم؟!! ... .. افسوس .. چه بیهوده شده ام ....
|
دیگر بار فروریخته ام...چون خاکستر ..بر آستانه ی تو..
شاید که باز بر گیری مرا..
باد میوزد و من گسترده میشوم بر صحن تو...غبار گرفته ام ببین..!
لگدکوب زائرانت شده ام..تماشا کن..!
تاب میخورم.. اوج میگیرم.. میرقصم و سقوط میکنم..
و تو فقط میخندی .. کنون هر ذزه ای از من ترا فرا گرفته است..
آلوده ی من شده ای ... سرشار تو شده ام...
باران میگیرد .. خویش را تطهیر میکنی..
امروز میهمان داری ...
|
کیش و مات !
تسلیم تو ام ! دیگر رهایم کن..
هماغوش بستر دیگران .. هم آواز قهقهه مستی غیر.. برایم از شیرین مخوان.. !
درسهایم را از یاد برده ام .. مسخ شده ام..
سالهاست بر دیواره های سنگی این دخمه دیگر تمثال ترا حکاکی نمیکنم..
فراموش کرده ام طعم ترا ...
داشت هایم .. چند ورق خاطره و چند بیت غزل .. بستان.. گزافه توشه ای ندارم..
بر حومه ام نشسته ای.. به کمین ..
که تا سر بر آورم از پوسته به قصد دیگران.. شرزه بر من بخروشی و بانگ وا اسفا سر دهی..
فراموشی را می ستایم .. که نام ترا ز یاد برده ام..
کسی مرا به خویش میخواند .. باید بروم..
|
از خاکستر خاموش گزمای آتش را باج گرفته ای..؟
رفته بودم تا مرز ظلمات که ناپدید شوم...
برایم شمع برافروخته ای که چه...
که در شعله لرزان ..زخمهای کاری خویش را نظاره گر باشم؟..
یا که چهره ی دیگرگون خویش را باز نشناسم؟..
بگذار خاموش و بیصدا آرام گیرم..
لحظه گسست نزدیک است.. نسیم میوزد..
شعله ات رو به خاموشی است... لحظه ای دیگر..
لحظه ای دیگر.. آغاز فراموشی است...
|
دل در گرو مروارید مانده بود
مروارید در دل صدف ..
صدف در اعماق بستر ناشناخته ترین اقیانوس ..
فرسنگها دورتر از آبادی هر صیاد..
حیف سالیان دراز که صرف پروراندن نابترین گوهر دریاها شد..
دریغ از قطره اشک عاشق که چنین کنج صدف ماوای ابدی گرفت..
...........................................................................................
بر حاشیه ساحل آرام.. صیادان جوان سنگهای غلتان پایاب نزدیک را داد و ستد میکردند..
غواص پیر.. نومید و خسته ..چشم بر خط افق دوخته بود..
|
ترا زمزمه میکنم..
بر من میتراوی.. مرا مینوردی.. و گم میشوی..
های خوب من ! ... از من قطع امید کرده اند.. یک یا حداکثر دو ماه ..
عاقبت سرانجام گرفتم..
در من خودکشی کردی ... چه آسان !
میشنوی؟.. بو گرفته ام..
بوی تباهی.. بوی مردار...
صدای کرمها را میشنوم..
توده ای در من متراکم میشود... خودم را آماده می کنم...
|
با دست های آلوده .. انگشت اشاره به سوی تو دراز کرده اند..
دلیل هر تباهی... پیغامبرنیستی ..
ترا میجویند..
آماج شده ای.. نگاههای هرزه شان را .. از پس و پیش تیرهای زهراگین نفرت در گذارند..
حلاج شده ای .. به قصاص گناه های کرده شان..
حرامیان ..
بر صلیبت کشیده اند بر تیغ آفتاب...
و شگفتا که اوج گرفته ای در شعاع نور...
چونان ذرات غبار بر حاشیه روشنی...
سماع کنان .. نیل افلاک کرده ای ..
می بینمت... دور میشوی ...
|
همرنگ ظلمت شده ام... هماغوش نیستی...
امشب برایم حجله بیارایید.. که تا صبح نخواهم پایید.. برایم .. غزلواره هاتان را همین امشب بسرایید.. که فردا سوگواره هاتان را نخواهم نیوشید ..
قصه ام به پایان نزدیک است و من سرانجام نیک پنداره های دیرینه نیستم.. من آن شاهزاده ای نیستم که نیم شبی به شبیخونی ترا از بند رهانیده باشم.. فرهاد بی تیشه ام ..بی فرجام که زخمه بر کوه فرا می فکنم باشد رنگ فنا گیرم..
جامی است لبریز ز شوکران که به جرعه ای نوشیده ام.. راهی است که امده ام.. قماری است که باخته ام..
امشب برایم حجله بیارایید..
تا صبح نخواهم پایید...
|
پوپکم.. غزلکم.. بیا..
بنشین کنار من.. امروز میخواهیم زندگی را عادلانه !! قسمت کنیم:
کویر تشنه حسرت ..برای من..
دریا دریا اشکهای زلال من ..مال تو
چشمهای آبی تو ..سهم او ...
سکوت ابدی .. سهم من...
هق هق نیم شبانم.. لالایی شبهای بی خوابیت .. مال تو ..
فواره شادی.. قهقهه های مستی ات .. برای او ..
یک دشت تشنه کامی مال من..
لبهای خشکیده من .. تصویر گنگ هبوط.. .یک تابلو نقاشی.. برای تو..
غنچه های ترنم .. بوسه های معجز تو .. سهم او ..
مرهم تاریکی گور سهم من...
باقی عمرم.. توشه سفرت ... عزیزم! .. مال تو..
کیمیای هستی ... بهشت جاودان .... برای او ...
|
باور نداری...
و باز سکوت می کنی .. تقصیر تو نیست ..
تقصیر تو نیست .. مرسوم زمانه است...
طلا ناب بود..روزی که محک ها را ستاندند .. همه چیز رنگ طلا گرفت .باید که از ابتدا فکر چنین روزی می بودیم..
حرفهای دل من .. همرنگ سخنان هرزه ی دیگران... و ذهن ..همچنان در بند کلمات..
کاشکی سیال ذهن من یک شب بی محابا مرزهای فاصله را در می نوردید و آرام بر مجاورت تو کناره می گرفت..
کلید انباره دلتنگی.. حرفهای سالیان خاموشی ..اینک در دستان لرزان توست ..و دردا که دلت ناگزیر و هراسان..
اسیر تشویش.. خمارآلود و بی تاب ...
- اینجا همه خانه ها یک شکل هستند.. میدانم..
باید که چند قدم.. تنها چند قدم داخل شوی.. تا داخل این دالان غبارگرفته..
بوی عطر اقاقی را نمیشنوی؟!.....
|

موج موج خاطره بود که به ساحل می رسید..
کشتی به گل نشسته بود..که نه !..هزار تکه شده بود..
زطوفان شب .. .. سکان طلایی خیال اسیر چنگال صخره های دهشت ...
عرشه ناخدا قلمرو لاشخورهای سپید ...
آرزو های در هم شکسته چون الوارهای کهنه نقشبند ساحل ناکجا...
و شمایل لنگر .. پایبست ویرانی .. بر دل ماسه های نمناک ..
فوج فوج پرنده از راه میرسید.. در دوردست به گردابی از مردار رقص خون برپا بود...
کشتی به گل نشسته بود .. که نه..شاید هزار تکه شده بود...
|
می بینمت.. میلرزی .. پاروها را وا نهاده...
دست میکشی... بغضت میترکد.. ..می گریی...
و پایان را مجسم میکنی...
ترا قسم بر خدا... دست های تاول زده و پاهای پینه بسته ام را ببین که هنوز بخاطر تو می پیمایم راهی را که آغاز گر آن بوده ام.. خوب من .. باز در کنارم .. سر بر شانه ام .. اندکی درنگ کن..
نیک می دانم..دیرگاه است... لیک فرصتی دیگر.. باز باقی است.. لحظه فرجام..
سحر نزدیک است...
|
صدای رگبار بارون بود که روی پنجره سمفونی اتنظار رو مینواخت.. صدای رعد دوم رو که شنید ..تصمیمشو گرفت .. صندلیشو کمی جلو اورد.. به روی میز خم شد و در حالی که با دستهای لرزان فنجان قهوه را تکان میداد.. نفس عمیقی کشید و گفت:
؛؛ خیلی لطف کردید که به حرفهام گوش میدید.. فکرشو هم نمیکردم که من بتونم یه روزی با شما سر یک میز بشینم و حرف بزنم...هیچ می دونید ..می دونم لایق شما نیستم..اما شما همیشه تو فکر من بودبد.همیشه ستایشتون میکردم.. شما همون ستاره ای بودید که تو شبهام کورسوی امیدم میشد.. میدونید.. نه نمیدونید که همه جا مثل سایه دنبالتون بودم.. نمیدونید که با هر بار نگاه تو چشماتون یه هفته مثل آدمای مست ویلون کوچه ها ..بی اختیار انگار که دنیارو بهم داده باشن چه بی تابتون میشدم.. صدای قدمهاتون که میومد جز صدای قلبم دیگه چیزی نمیشنیدم.. تا بیایین و برین ..ساعتی میگذشت تا خودمو پیدا کنم.. البته میدونم که نباید با این حرفا شمارو ناراحت کنم.. آخه شما نازک و حساسین..زود میشکنین.. من نباید شمارو ناراحت کنم... میدونم.. میدونم ؛؛
دختر آروم نشسته بود.. و چیزی نمیگفت...
صدای بوق اتومبیل ها و هیاهوی مردمی که برای فرار از بارون به هرسو میدویدند.. از بیرون بگوش میرسید.. باز عزمشو جزم کرد و ادامه داد:
؛؛ شما .. شما همه چیز من هستین.. دیگه بدون شما نمیتونم..چند ساله که دیگه جز شما به هیچ چیز حتی به خودم هم دیگه فکر نمیکنم.. بگید چیکار کنم.. من شما رو میپرستم.. من جونمو براتون میدم.. شما..شما...؛؛
دختر آروم نشسته بود و چیزی نمیگفت ...
|
؛؛ یادم افتاد که شبی در نیاز با پروردگار خواستم که حاصل عمرم دمی شود و آن دم به لحظه ای با تو باشم.. و اینک در پس تعبیر دعا از اینک بودنم شرمسارم... ؛؛
می خواستم بگویم ... نفسم در سینه حبس شده بود... میخواستم !..میخواستم بگویم.. در همان چند لحظه ای که ماندی کنارم.. در همان نفسهایی که با عطر سینه تو آمیخته شد.. همان دمی که دم ..بازدم عیسویت شد .. همان لحظه تعبیر آرزوی دست نیافتنی.. محصول کارگاه سحر و مناجات ...آری همان ثانیه هایی که زیباترین لحظات بودن میشد .. میخواستم بگویم....!! نفسم در سینه حبس شده بود.
خواستم بگویم از شبهایی که چشم لرزان و پریشان بر خیال تو میبارید ... و من ..هراسناک.. دانه دانه جمع میکردم الماس های تنهاییم را ...مبادا صبحدم ..رسوای اغیار ..حدیث یار از باد بر خوانم ..
بگویم از آن دخیل دست نیافتنی گیسوانت که همه شب دستاویز مناجاتم می شد...
بگویم از سبزینه چشمهایت که چون چشم اندازهای سبز سرزمینهای شمال تماشاگه هر لحظه ام بود..
بگویم از شبهای بی تو که کوچه .. باز غمگسار شانه هایم .. تاریک و خاموش می فسرد...
می خواستم بگویم... نفسم در سینه حبس شده بود..
|
نه که مجنون شده باشم..نه...
-... نگاهش طعم عجیبی داشت .. شاید طعم نگاه همان آشنای غریبی بود که یکشب در خواب گم کرده بودم..به گمانم عطر تنش جنس همان شمیمی بود که شبی کنار زنده رود نسیم آورد و بی تابم کرد و تا سر چرخاندم هیچکس نبود...
نه که مجنون شده باشم... نه.. ولی آهنگ صدایش گویی پژواک همان نجوای ازلی بود که یکبار در کودکی با تو از آن سخن گفته بودم... یادت هست؟.. وقتی زمزمه اش کردم ..پدربزرگ تنبیهم کرد..
نه که مجنون شده باشم..نه.. نه!.. می دانی ؟!...
جنون وصف پارینه من است...
(پارینه=پارسال)
|

لاجوردی که نه ...خاکستری.. شاید! ..آسمان را میگویم.
زیر آسمان مه آلود دل هامان.. میجوییم آنچه را نمیخواستیم. میکاویم زمین را در حسرت پس ماند خوشبختی دیگران.. کوله کوله چال میکنیم آرزوهامان را که از دست رفته باشند. و مرثیه میسراییم بر مزار خویش که سرنوشت - همان دشنام پلید آفرینش - ستاننده داشت هامان - ما را به نفرین بر گور فرداها نشاند.
رنگ ها را میزداییم از هرآنچه پیرامونمان را در بر گرفته .. باشدکه تطهیرشان کرده باشیم. بغضهامان کوبیده و پاهامان خسته.. آه هامان صیقل شیشه های شکسته.. تارک خویشیم ..
بر کاریم.. تیشه بر ریشه خویش میزنیم و با هر ضربه چنان نعره ای سر میدهیم که گویی رستاخیز موعود است.. .
و آنگاه هر غروب چشم بر آسمان.. دورها را میجوییم و میخواهیم عاجزانه و دگرباره .. آنچه را سپیده دم بر خاک سپردیم.. و شگفتا که بر این دور دلشادیم ..
- فردا را تسلسلی باید.. ساعتی دیگر تا سپیده باقی است...
|
آمده ای که بروی ...
خویشتنم .. خویش من .. آمده ای که یروی ؟
عمریست چشم براه لحظه آمدنت بودم... حال که آمده ای ...آمده ای که بروی؟
بی تو عمریست تو بوده ام.. امروز که منم..آمده ای که بروی؟
...................................
ترا یکبار به خدا سپرده بودم..
طاقت سپردنت به خاطره ها نیست.. آمده ای که بروی؟
و میشنوم : آمده ای که بروی...
...............................................................
باز که آمدی این نشانی من :
-پشت پرچینهای سنگی.. کنار سپیدار بلندی که میگویند یکهو خشک شد..دسته های خاشاک را که پس بزنی ..
جایی که انگار تازه آتش خاموش کرده باشند..همانجاست..
بعضی خواهند گفت : وقتی که مرد کسی نمیشناختش.. بیشتر به غریبه هایی می مانست که هر از گاهی از راه میگذرند.....
به فاتحه ای شادم کن...
..........................................
راستی چشمهایت چه رنگی بود؟.. سبز ... آبی ..... یا خاکستری؟ ...
کسی آینه همراهش نیست ؟!!
|

دست های عریان حقیقت در کار ویرانی ... یادمان غبار گرفته مان بر دیوار ..
ترا از نقشینه فرشها می زدایند..شاید فردا میهمان بیاید. این غریبه های آشنا.. قهرمانان خاطره های زیبای دوران کودکی..نفرین به زمان ! نفرین ...
بدرقه ات میکنند که رفته باشی ... اب می پاشند که جای پایت را هم شسته باشند...
از من می شنوی ...نه..
نه ! فقط برو ...
|
دختر گوشی موبایلو بسرعت از کیفش در میاره کلیدیو میزنه و بی مقدمه میگه : هان چی میگی .. خوب باشه برو خونه بهت زنگ میزنم .. الان کار دارم ...
گاهی که فکر می کنم می بینم نسل جدید عاشقای امروز دیگه خیلی چیزا رو تجربه نمیکنن... قدیما که شماره ها نمی افتاد رو گوشی های تلفن.. اون روزها که موبایل نبود.. همون وقتا را میگم که cd و mp3 player نبود.. اون روزا که خواننده های وطنی رپ نمیخوندن.. وقتی که تو خیابونا عاشقا رو میگرفتن .. زمانی که فکر عاشقی جرم بود.. آره اون موقع ها عاشقی طعم دیگه ای داشت...
زنگ تلفن بصدا در می امد.. نفس هات بشماره می افتاد ..گوشیو آروم بر میداشتی ..الو.. کسی چیزی نمیگفت.صدای نفس های بی تاب یه نفر می اومد.. شاید خودش بود.. چیزی توی دلت فرو میریخت..صدای قلبتو میشنیدی.. فردا که بی تابش بودی.. فردا که زنگ میزدی و بر نمیداشت .. دلت شور می افتاد.. یعنی کجا بود؟ نکنه .. نه.! هزار تا فکر جورواجور میومد تو ذهن بی تابت ..شب که میشد کوچه ها رو در مینوردیدی تا ازش نشونی پیدا کنی ..چشمهات از دلشوره پر اشک بود.. صدای ترانه های قدیمی غیرمجاز! روی نوارهای کاست هواگرفته درد دلتو تازه میکرد.. بی اختیار بغضت میترکید.. اثری ازش نبود.. تا وقتی پیداش کنی ..تا وقتی خبری بگیری هزار بار میمردی و زنده میشدی.. وقتی میدیدیش به یه لبخند.. یه شعر ..یه کلام عاشقونه مهمونش میکردی و تازه میفهمیدی که چقدر دوستش داری ............
حیف که تکنولوژی ارتباطات ! همه چیزو خراب کرد.. دلشوره.. دلتنگی و بیخبری. شعر و غزل و انتظار هم داره میره تو کتابا.. تو شعرا.. حیف بود.. حیف تو ..حیف من.. حیف ما.. حیف این سرزمین مشرقی.. حیف ...
...................................................
گاهی که فکر میکنم زاده مشرق زمینم بخود میبالم. اینجا چشم ها سخن میگویند. اینجا.. اینجا بانگ خروش رود اشک را بر خاکستر دل میتوان شنید.. اینجا نفس ها به شماره می افتند..اینجا بغض ها فوران میکنند.. اینجا درد تقدس دارد.. اینجا من....
احساس بودن می کنم..
................................................................

زندگی مثل یک جاده میمونه ... پر پیچ وخم ... تاریک یا روشن... با سراشیبی و سربالایی .. گاهی همسفر داری و گاه تنها میمونی... گاهی پاهات تاول میزنه و مجروح راه از پا میفتی... گاهی آدمایی رو میبینی که بریدن و رو بلوکای سیمانی کنار جاده ولو شدن... گاهی آخر مسیر اونقدر ناپیداست که شوقی واست برای ادامه نمیمونه...گاهی به خیال دریا سر از کویر در میاری... گاهی ...
اما هر جاده ای علایمی داره چقدر به اونا توجه میکنی! ... گاهی یه نشونه تو این جاده همه چیزو عوض میکنه ... سر دو راهی ها حتما علامتی هست...کمی دقت کن..حتما میبینیش...
|
زمان را میکاوم و در انتها باز به تو میرسم. ای ازلی ترین یادگار این دنیایی من....
چونانکه کودکان بر آفتاب چندان خیره می مانند که پس از چندی یارای دید نتوانند چندان بر تو نگریستم که رودبار نگاهم کنون جز سیاهی بر نمی تابد..دل ناتوانتر از پیش ..به امیدی واهی.. پنجره چشم را شستشو میدهد شاید که غبار زمان بر آن تنیده باشد.....
بقول عزیزی " وقتی نیستی نه هست های ما چونانند که باید نه بایدها.."
|
گاهی دیگر بود . شاید اواسط آذرماه..دست های سنگین مردی بر زمینش کوبید.. برگه های فال حافظ زردآگین خزان را آذین بست. خواست که برخیزد .. نای شدن نداشت. با چشمانی نیمه باز نگاه لرزانش بر چشمان عروسکی ماند که در حاشیه بلوک های سیمانی بر خود میلرزید . اتومبیل ایستاد. در باز شد. گرما ونور لحظه ای در فضا موج انداخت .. بانگ سازی سرد و وحشی پیرامون را فرا گرفت.. و ناگهان سکوت.. عروسک رفته بود. مرد گاریچی آنسوی میدان زباله های تالار پارسیان را میکاوید...عوعوی سگی از دور بگوش میرسید ...از زاویه بسته کوچه تاریک شهید رحیمی قهقهه مستانه پسرودختری جوان لحظه ای عابران را سرگردان مینمود و کمی آنسوتر مردی آن بالا ها زیر نورافکن هنوز C5 را تعارف میکرد.صدای زنگ ترمز واحد آهنگ نخراشیده تناوب ..و فریاد خسته ئ آهای جانمونی..باز طنین افکند. صندلی اول را مه گرفته بود. پلکهایش که بر هم رفته بود سربر سر پنجره نهاده بود. .شاید که نقش خیال میزد بر طاقچه غبارگرفته ذهن...اتوبوس که رفت .. پیرمرد لنگان لنگان آمد.. تسبیح چرخان ذکر میگفت وسر تکان میداد .. ودر سو دیگر زیر نئونی که چشمک میزد.. جوانی با موهای ورم کرده از بالکن مغازه مانتوفروشی ترقی میخواند: امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام...
بوی تست نیمخرده ای مشام دخترک را نواخت. سیال سفیدی بر سنگفرش میتراوید. رهگذر به پس مانده ای میهمانش کرده بود...
.................................................................................
گرچه ادامه داره اما به همین بسنده میکنم... اینها خیال نیست .. میتونی سر هر میدونی تو شهر وایسی و همینارو دقیق تماشا کنی.. این حاصل هر بار گشت و گذار من در شهری هست که هنوز دوسش دارم.. در سرزمینی که بهش عشق میورزم.. اینه که همیشه اندوهناک و تهی از تماشا بازمیگردم...فاصله .. این همه فاصله ذهنمو عذاب میده..
......................................................................................................
***
.گرچه ناباورانه نقش ماندگاری براین پرده میبینم. گاه می اندیشم راه برون رفت از این دخمه تباهی نه آزادی که استبدادی رفورم گرایانه است... بقولی همه چیزمان به همه چیزمان میخورد....
|
موزیک جدید ایرانی؛ جدید ترین موزیک های ایرانی , بروزترین؛ آخرین؛ بهترین؛ جدید ترین موزیک های خارجی، موزیک ویدیو؛ کلیپ؛ کلیپ سوتی؛ کلیپ صوتی؛ سونی؛ سونی اریکسون؛ گوشی، موبایل، سیم کارت، سیم برق، ایرانسل، دائمی، ثابت، ثبت نام، دانشگاه، صنعتی شریف؛ علمی، کامپیوتر؛ نجوم, سیاهچاله ها؛ ستاره، سیاره، زمین، عطارد، مریخ سیاره ی سرخ، زهل، مشتری، اورانوس، نپتون، پلوتون، راه شیری، منظومه ی شمسی، خورشید، شمس، قمر، ماه، خورشید گرفتگی، کسوف؛ ماه گرفتگی، خسوف، زلزله، ویندوز ویستا، آخرین ورژن ویندوز، نسخه ی نهایی، یاهو مسنجر مخصوص ویستا، نسخه ی 8 و نسخه ی 8.1، نوکیا سری N، سامسونگ، ساژم، ال جی، LG, Nokia, Irancell, sony ericson, samsung, sony, sagem، طبیعت، محیط زیست، حفاظت، آموزش و پرورش شهر تهران، مذهبی، پیامبر اعظم، قرآن، دعا، حضرت مهدی، ظهور، موعود، انتظار، مهدویت، امام زمان، امام عصر (عج)، حضرت علی (ع)، نهج البلاغه، خیبر، محرم، سفر، صفر، عاشورا؛ تاسوعا، کربلا، مدینه، جملات زیبا از بزرگان، انقلاب اسلامی، امام خمینی، حضرت آیت الله خامنه ای، رفسنجانی، تاریخ، اسکندر مقدونی، ایران، استقلال، پرسپولیس، پاس، سایپا، فیفا، جوک و مطالب طنز، یه روز یه.......، داستان، شعر، ادبیات ایران و جهان، فارسی، زبان های زنده ی دنیا، انگلیسی بیاموزید، مهاجرت به آمریکا، کانادا، قبرس، ترکیه، آلمان، نیویورک، واشنگتن، جورج بوش، رئیس جمهور، آقای احمدی نژاد، سایت رسمی، خبرگزاری رسمی، محمد رضا گلزار، تهی، تتلو، تاتالو، رضا پیشرو، پیش فروش ال 90، فروش استثنایی، بانک ملت، بانک ملی، بانک سامان، بانک کشاورزی، بانک پارسیان، وزارت ارشاد، جمهوری اسلامی ایران، کسب درآمد، کار در منزل، آگهی، تبلیغات، بازرگانی، شغل یابی، کاریابی، نمونه سوالات، پرونده های افشاگرانه، فیلم های هندی، عکس های پورنوگراف از بازیگران سینما، زیباترین دخترای ایرانی، دوست یابی، عکس از خانوم ها در استخر با دوربین مدار بسته، دوربین مخفی، فروش انواع....، بازی، نرم افزار، سخت افزار، قطعات کامپیوتر، سایت تخصصی، پیشنهاد خرید سیستم، کاسترول، جی5، مکالمه ی زبان انگلیسی، نصرت، آکسفورد، دنیای دانلود، همه چیز مجانی، معجزه ی قرن، عشق، دوستی، محبت، خدا، خداوند، دین، مذهب، سیاست، عراق، جنگ، آلبوم جنگل آسفالت از هیچکس، علی اصحابی، مستی، اگه عشق منی؟......،رضا صادقی، وایسا دنیا، سی دی، آنچه شما خواسته اید، سرگرمی، فال، تست خودشناسی، خصوصیات متولدین فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفند، مادر، پدر، خانواده، صدا و سیما، مایکروسافت، کد تقلب بازی ها، resident evil, counter strike, crack, hack, software, hardware, vista. microsoft, bill gates, آموزش هک، هک یاهو مسنجر، بدست آوردن پسورد، هک وبلاگ، اکسپلویت، اینترنت اکسپلورر، N90, N91, N70, N72, N93, N95 , mustafa sandal, tarkan, hakan peker, jest oldu, ask bana lazim, nadan banim, bu gece kopmam lazim, aksam, simdi, esmail YK, dinle, sevemem, mahsun, sardar ortek، گوگل، یاهو، سرویس اس ام اس، همه چیز مجانی، معین، امین، امید، حامد حاکان، محسن چاووشی، آلبوم استثنایی محسن یگانه، آلبوم جدید علیرضا فرد؛ کارت اینترنت مجانی، ضرب المثل، آرایه های ادبی ظاظا،طرب،زواج،زهرا امیر ابراهیمی،رقص،ذكرى،وب مانی،شعر،سکسی،یانگوم،برامج نت،باس عروس،العاب،تفسير الاحلام،نانسي عجرمََ،منتديات،کارت سوخت،کارشناسی ارشد،گوگل فارسی،ثيمات،قصص جنسية،فال،غشاخخزؤخة،عکس،هيفاء وهبي،خلفيات،حسام الرسام،اقتصاد درآمد بانک تجارت پول کلیک ایگلد حساب پولدار عاشق تنهایی وصال دل عرفان دانشگاه دانشجو طلب فارسی مرگ زندگی آشنا غریبه درد روح جن آمار سود زیان سینما ایران افتتاح بین الملل جوک،چت، ارشد آزاد سوتی کافی شاژ عروسک هلو روابط شارژ دختر ژسر عکس خوشکل سونی توشیبا کانن شعر نو نوید آرزو دل دلداری فوتبال جام حذفی جام جهانی اعتباری جایزه کارت دعوت سالاد ژیتزا شهره شیوا لیلا مجنون یاشار سامان میترا سمیرا مظاهری آلبالو سیب سهراب ژورنگ محمل روزنامه یواشکی صبح سفر شمال شرق کوه سارا سیمین عروس سیما صدا وای بیذار خواب نوا ملودی سوسک ایران اصفهان شیراز