ازدحام را که بی تو مرور میکردم ..
بر چشمهام موج اشک میتراوید ..
لحظه هام را که مه می گرفت ..
هوا سردتر می شد ...
می دانستی خوب من ؟ ! ..
وامدار تو بوده ام میراث گرما را ..
دستهای سردم امشب بر هر چیز میتنید ...
و دریغ که بیش می فسرد ..
بی تو .. گم میشدم ..
جایی که نبود ..
تو در کنارم نمیخندیدی و نور دریچه های خیابان سنگی دیگر بر زلفت نمی آویخت ..
فضای خالی بر ذهن نشتر میزد .. و در من چیزی فرو میریخت ..
رها میشدم ..
صدای فریاد و همهمه بازم می آورد و
جایی میان کوچه ها .. سر بر می آوردم ..
نگاه رهگذری بر من گره میخورد و در من میشکست ..
زانوهام که ناتوان می شدند
دیوارها تنها حامی ام بودند ..
قدمهام که آرام میگرفت ..
سرما مستولی میشد ..
نازنینم ..
امشب .. هوا عجیب سرد شده بود ..












